تبليغاتX
جايي براي گم شدن






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


جايي براي گم شدن

شاعر نوشته های یک دست

 

 

بگذار باز بازی کنم .

من سطر آخرین این واژه نامه

سطر آخرین این تحریر کوچک

من

سازی واژگونم !

حالا تمام من

تمامت تو

قامت قدی خمیده است .

این آب راه نازک

این حریر خیال

پی واژه های نو می گردد !

و گردش ایام

خبر از

بی خبری ها دارد .

حالا باز بگذار

پی بازی بروم

که مرد درونم

دست دختر کودکی ها را در دست می فشرد

و زمین

کابوس بوسیدن باران را

با طلای ناب

روی گورم حک می کند  :

این تموم بارونه

فصل ناب بودن ها

درس خوب بی حرفی

لذت نبودن ها

ما به ترس هم مردیم

ما دوباره رج خوردیم

در سکوت این ابرا

ما کنار هم مردیم

 

 

 

+نوشته شده در Wed 30 Dec 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

 

انگار همه چیز طبیعی ست !

زایمان من !

قابلگی تو !

و دردهایی

که رنج خوبشان

رنگ تکرار ندارد !

گفتم زایمان

هنوز چند ماهه ام

که به باروری رسیده ام !

و این همان ریشه های درخت خشک توست

که در من ثمر داده !

داده که با دست دیگر بگیرد

گیس بلندم را

به انکار کفر .

و با خود ببرد

مرا به سلاخ خانه ی

روسپیان

فکر تاریخ ویلدورانت .

حالا تو ورق بزن

مرا نه

هیزم را باد بزن

آب جوش بیار

چای خشک هم هست

بچه را زود بیار

ما باید برویم

دردمان تقویم است

و تمام تاریخ

شاعر آزادی

محمود درویش

در خانقاه دراویش

آویشن به اضافه ی پیتزا

خوراک کهنه ی پدربزگ است

کنج خیابان بهتر از آبگوشت کیلویی

چانه نزن که فک

دک می کند

پیر زن فقیر را مغازه دار

دار می زند

قالی را کیلویی ۱۴۰۴ متر مربع

که بع بع

صدای ناخوش ناودان خانه ما

بوی باران می دهد !

بچه را بشور .

محکم بزن پشتش

تا یاد بگیرد چه طور

در مهد کودک

در مدرسه

در دانشگاه

آه

آه

تو سری بخورد !

من زاییدم !

 

 

 

+نوشته شده در Mon 14 Dec 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

مادران

پی بازی فردا رفتند !

دایه ها بالیدند !

کودکان همه آبستن رویا گشتند

و زمین

رو به زوال

و زمان در حسرت !

پدران خوابیدند

و کفن کم آمد !

 

+نوشته شده در Mon 30 Nov 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

حوصله ی خودم رو هم ندارم اونم با یه عالمه غلط املایی و هزارتا حرف جور وا جور ! می خوام یه کم برم بمیرم شاید حالم خوب تر خراب شه که امید وارم بشه و یه ذره مجال لام تا کام حرف زدن پیدا نکنم و از اشکی که دم مشکم مست افتاده استفاده کنم و فکر کنم که شاید منم هستم و باشم و دوره کنم خودم رو حول محور غریب ایکس ها که ماتریکس رو ببینم و سرگیجم دور خودش گیج بره و اون وقت من و تو و نون و پنیر و سبزی واقعا چه قدر باید ارزید یا فرمایشی نداری که هنوز دس دسی صداش می آد .

می خوام برم چند روزی واسه خودم بمیرم و ... 

 

با هرچه رود نام تو را می توان سرود

رفتم برای صالح باقی  .

چون :

حاشا که هرگز از مرگ نهراسیده ام

میرم و بر می گردم .

 

+نوشته شده در Sat 24 Oct 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

 

دس دسی صداش میاد

صدای کفش پاش میاد

 

همین !

+نوشته شده در Thu 15 Oct 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

در شبانی تیره و تاریک

در عبور خسته ی تکرار

لحظه ای جا مانده تا تردید

راه دوری رفته تا اندوه .

اشک های آسمان خیس

شد گواه راه دود اندود .

 

 

+نوشته شده در Sat 26 Sep 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

 

تا دره های بلند

به کابوس داسی

در دست یاران .

و جان نیمه جان سلاخی می شود

به کندی چاقوی ابراهیم

تا تاب

طعم تند طناب باشد

به مو های آویخته و

رگ های بریده .

 

 

+نوشته شده در Fri 4 Sep 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

و روزی خواهد رسید

که من

زیر خاکستر کوهی از سیگار

دفن خواهم شد .

+نوشته شده در Tue 18 Aug 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

راه

مه گرفته

از پشت شیشه ها .

تا نجوای گام های دور

دست بکشد

بر نفس های وا مانده

بر پنجره !

 

 

+نوشته شده در Wed 12 Aug 2009ساعتتوسط اسماعيل | |

 

 

من تاب بازی می کنم و  

تو طناب را محکم !

من نغمه های شور انگیز می خوانم و

تو طناب را محکم !

من درخت را تکان می دهم و

تو گره شاخه را محکم تر !

من سُر می خورم و

طناب محکم تر !

و چار پایه شکسته روی زمین

و من تاب می خورم .

 

 

+نوشته شده در Fri 7 Aug 2009ساعتتوسط اسماعيل | |